![]() |
![]() |
|
|
میبارم این بار بر خلاف همیشه خودم مینویسم نه پای شعر در میان است نه متن ادبی حرف از اینها گذشته. مدت مدیدی است که میبارم ولی این روزها سختتر میبارم گوییا هوای دلم بارانی برفی تگررگی همه با هم میبارد.خنده دار است دلم هم مثل من دیوانه شده.زمان نمیشناسد کلاس درس-اتوبوس-پیاده روی زمان شنیدن اراجیف-زمان حرف زدن از همه کس و همه چیز ...دل من کاری به این حرفها ندارد اصلا نمیفهمد فقط بی وقفه میبارد از رنجی که بر او متحمل شده است. مهربان اگر روزی این دل نوشته ها را خواندی نگران نشو.من جای تو خودم با خودم حرف میزنم جای تو از خودم حمایت میکنم جای تو ناز میخرم جای تو با خودم پیمان میبندم حتی جای تو برای خودم هدیه میخرم جای تو هزار هزار کار میکنم تا مبادا ... میبینی همه ی جمله هایم ناتمام است اصلا سر و ته ندارد از وقتی تو رفتی دنیای من بی سر و ته شده است.تنها میبارم و باران چشمهایم همدم من است مردم میگویند دیوانه شدم خودم احساس میکنم...دروغ گفتم اصلااحساس نمیکنم احساسی نمانده.حالت عجیبی است مرده بودن با جسم زنده و میان زنده انگاران احساس مرده. وقتی مینویسم میبارم و میلرزم.مدتی است صدای نفسهایم هم بوی باران میدهد.جدا شد.رفت.قبل از رفتنش به من حلقه ای داد که همیشه به یادگار میدرامش.حلقه ای شفاف و نمناک از جنس خودش.پاک پاک او رفت و حلقه اش را در چشمانم باقی گذاشت.شاید به همین خاطر است که میبارد نمیدانم شاید... بس کن کسی نمیفهمد ننویس.تنها مونس و همدم و یار تو او بود که رفت... با حلقه های اشک چشمانت عشق بازی کن.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 17:4 توسط عسل |
|
|
عزیز دلم تویی ، مهربانم، همه هستی ام تویی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 1:20 توسط عسل |
|
|
به چشمان پري رويان اين شهر به صد اميد مي بستم نگاهي مگر يك تن از اين ناآشنايان مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست نگاه بي قرارم خيره مي ماند يكي هم، زينهمه نازآفرينان اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي مرا با خود به هر سويي كشاندند شنيدم بارها از رهگذاران كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت كه مرغي آشيان گم كرده بودم زهر بام و دري سر مي كشيدم به هر بوم و بري پر مي گشودم اميد خسته ام از پاي ننشست نگاه تشنه ام در جستجو بود در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس" ز خود بيگانه، از هستي رميده از اين بي درد مردم، رو نهفته شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده تن از نامهرباني ها فسرده ز حسرت پاي در دامن كشيده به خلوت، سر به زير بال برده
به خلوت، سر به زير بال برده "دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس" به خلوتگاه جان، با هم نشستند زبان بي زباني را گشودند سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟ چه گويم! از كه گويم! با كه گويم! كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه به دريايي درافتد بيكرانه لبي، از قطره آبي تر نكرده خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد مرا با عشق او تنها گذاريد غريق لطف آن دريا نگاهم مرا تنها به اين دريا سپاريد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:23 توسط عسل |
|
|
از انسانها غمی به دل نگیر ، -------------------------------------------------------------------------------------- بگذار عشق، خاصیت تو باشد،نه رابطه ی خاص تو با کسی... -------------------------------------------------------------------------------------- مردها در چارچوب عشق به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی آنان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن احساس می کنند که مردند، ------------------------------------------------------------------------------------ تو به من خندیدی و نمی دانستی ---------------------------------------------------------------------------------- دوباره سیب بچین حوا --------------------------------------------------------------------------------- کوچک باش و عاشق که عشق می داند،آیین بزرگ کردنت را.... --------------------------------------------------------------------------------- پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:14 توسط عسل |
|
|
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد.سرخ سرخ گلها انار شد.داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید و مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت راز رسیدن فقط همین بود کافیست انار دلت ترک بخورد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 20:52 توسط عسل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش
مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی... |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1390 مهر 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 مهر 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
|
RSS
|